close
تبلیغات در اینترنت
شعر ارزشی

شعر ارزشی

نظرسنجی

خامس آلِ عبا راکُشته اید

 

هلا، اُف برشما اِبنُ الوِلاا را کشته اید!

وَصیِّ مُرتضیٰ نور هُدیٰ را کشته اید!

هزاران نامه دادید و فرا خوانش زدید،

وفا را سربریدید و صفا را کشته اید!

عزیزِ فاطمه، آن زینتِ دوش نبی،

چو ماهِ خامِسِ آلِ عبا را کشته اید!

حسین آن زاده ی دُر دانه ی بِنتُ الهُدیٰ،

سِراجِ اَنوَرِ تَحتُ الکِسا را کشته اید!

عجب مهمان نوازی کرده اید ای کوفیان!

که نورِ چشمِ آلِ مُصطفیٰ را کشته اید!

اباالفضضل دِلاور، ساقیِ لب تشنگان،

دودستش را بریده، وآن هما، راکشته اید!

شبیهِ پاکِ پیغمبر ، علی اکبر چرا ؟،

لبانِ تشنه با فرقِ دوتا را کشته اید!

خدارا،کاش عَمودِ ودِشنه هاتان می شکست

چو رَعنا قاسمِ ابنِ المجتبیٰ را کشته اید!

حیا را خورده و مردانگی قی کرده اید،

که روی دستِ بابا، مَه لقا را کشته اید!

غلامرضا مهدوی


خامس آلِ عبا راکُشته اید

کربلا


بهترین عُشّاقِ عالم را خدا

جمع کرده در زمین کربلا


کربلا یعنی صبوری در بلا

سرفدایِ تارموئی از ولا


کربلا آئینه ی آئینه هاست

کوثری درماورای سینه هاست


کربلا یعنی نوای لا تَخَف

بستن پیمان خونها با هدف


کربلا عزّت، شرف ، مردانگی

انتهای غیرت وفرزانگی


کربلا قربانگهِ سردارها

رقصِ عاشق پایِ چوبِ دارِها


کربلا این تربتِ خونبارعشق

خاکِ پاکِ سجده گاه ودارِعشق


کربلا یعنی بلادی ازبهشت

جمع اصحاب و نمادی ازبهشت


سربه کف دادن وَ لبّیکِ خدا

اِرجـِعی بشنیدن ازپیکِ خدا


گرچه سرها ازتنِ یاران جداست

کربلا یاری گرِ دین خداست


کربلا یعنی بیابانهای تف

خاروخسها گه به پاو گه به کف


گُر گرفتن درمیانِ خیمه ها

آتش ودامانِ آن دُردانه ها


کربلا یعنی تنِ تب دارِ یار

روی عُریان اُشتری درگیرودار


کربلا باید که غمخواری کند

دینِ احمد را پرستاری کند


کربلا این تا ابد پیمان ما

دفترودیوانِ بی پایان ما


کربلا؛ یارانِ بی دوزوکلک

یاحسین یالَیتَنی کُنتُ مَعَک


چون شود ماهِ امامت درخُسُوف

کربلا یعنی خُذینی یا سُیُوف


غلامرضامهدوی

سایر اشعار:

http://sherenab.ir/User-3587.html



کربلا

سفیانیِ دوران


در مستی خود غرقند، اصحابِ ضرار انگار،

این قوم نمی ترسند، ازآتشِ نار انگار

گه اَبیَض وگه اَسوَد، گه دوغ وَ دوشابند

هرروز به صد رنگند، درنقش ونگار انگار

دون مایه وبی دردند، شرمنده نمی گردند،

نادان و تهی مغزند، خاشاک وغبارانگار

شیطان صِفتند اینان، بی شرم  وَ بی دینان،

برسجده نمی سایند، سرها زکِبار انگار

"لات" و"هُبَل" و"عُزّی"، اِرثِ پدرِآنان

درجنگِ خداهستند ، با دار وندار انگار

آن کعبه ی ربّانی، در سوگ عزیزان است،

ازشرِّهمین اشرار، با حالِ نزار انگار

تا باد به سردارند، جُزفتنه نمی دانند،

دردستِ عدو هستند، ابزارِ فشار انگار

جانی صفتند اینان، سفیانیِ این دوران،

چون مرکبِ عَصّاران دائر به مدار انگار

این شِبهِ یهودیها، یا آلِ سعودیها،

کُفّارِ دیار انگار، بیگانه تبار انگار

هتّاکی و کلاّشی، تنها هنر آنان،

بویی نَبَرند اصلا ، ازعارُ وَقار انگار

تحقیرِ عَجَم تا کی، از سوی سبک مغزان

افزون شده این کردار، از حد و شمار انگار

تا حُرمتِ یک مؤمن، برتر بود از کعبه*

با سگ صفتان زنهار، شد چاره ی کار انگار

تحریم کنید این حج، تحقیر مسلمانان

تعطیل کنید عُمره، بازار قمار انگار

درعمره و حج باید، کمتر زِ خسِ میقات

امّا زده اند افسار برما چوحمار انگار

رهبر دهدم فرمان، بر هدمش اگر، اَلآن

سربَرکنَمَش ازتَن، این توله ی مار انگار

آقا نظری بنما، برشیعه دراین وادی،

گردیده عدو کفتار، ازبهرشکار انگار

دستی به دعا بردار ای یاور پنهانی

شاید سببی سازد آن طـُرفه نگار انگار

غلامرضا مهدوی



سفیانیِ دوران

رمضان آمده است

مژده ای هم نَفَسانم رمضان آمده است

کَز دَمِ عیسوی اَش مُرده به جان آمده است

عاشقان باده زنید از قدح و خوش باشید

که ز خـُم خانه سبوئی به میان آمده است

پُروپیمانه کند ساغرِو پیمانه ی ما

خُمِ صهبای جنان از پی آن آمده است

عالمی غمزه کند تا قدمی بردارد

بهر دیدارِ رُخَش پیرو جوان آمده است

دستها حلقه کنید و به میانش گیرید

ساقی سیم تنان عشوه کنان آمده است

کرده با زلف کمندش همه بندم در بند

طرّه ی گیسویِ نازش به میان آمده است

«نرگسش عربده جوی ولبش افسوس کنان»

یار شیرین دهنان دُرد کشان آمده است

نیمه ی این مَهِ رحمان گـُهَر افشانی است

سِبطِ اَکبَر، حَسَن)،آن دُرِّ گران، آمده است

جبرئیل و همه ی خیلِ ملک با قرآن

به غزل خوانیِ این غنچه دهان آمده است

بر سرِ خوانِ خدا شرطِ ادب امساک است

زین سبب آتش دوزخ به امان آمده است

مهدوی نازِ دلارامِ پریچهره بکش

که نجنبی تو اگر؛ وقتِ اذان آمده است

مهدوی


سرآغاز با نام خدا


به نام خالق جانها که جان است

هم او بخشنده وهم مهربان است


ستایش ویژه ی پروردگاری است

که بخشنده مرام ودل ستان است


بوَد شاهنشهِ ما ، روزِ مَوعود

سزاوارِ پرستش بی گمان است


خدا، یاریگرِ جُنبندگان است

وَ راهِ مسقیممِ بندگان است


نشان داده به ما راهِ هدایت

همان راهی که نعمتها درآن است


نه راهِ زشتی و نه راهِ پستی

نه راهِ خشم وکین کز گمرهان است


شاعر: مهدوی